در روزگاران پيشين... آن گاه که اولين لرزش صدا بر لبانم جاری شد ، بر فراز کوهی مقدس رفتم و با خدا اينگونه سخن گفتم : پروردگارا ، من بنده توام ، قدرت و اراده پنهان تو ، قانون من است و من ، همواره فرمانبردار تو خواهم بود . اما خدا هيچ جوابی نداد ، و چونان طوفانی عظيم گذر کرد . پس از هزار سال ديگر بر بلندای کوه مقدس قدم نهادم و دوباره خدای را اينگونه سخن گفتم : پروردگارا ، من آفريده توام مرا از گل سرشتی و تمام هستی ام از توست . و خدا هيچ پاسخی نگفت ، اما چون هزار بالی شتابان گذشت . هزار سال بعد ، بلندای کوه مقدس را صعود کردم و باز خدای چنين ندا دادم : ای پدر من ! من فرزند توام با شفقت و عشق مرا زندگی بخشيدی ، من نيز با عشق و پرستش وارث پادشاهی تو خواهم شد . و خدا چيزی نگفت و چونان مَه ی که تپه های دور دست را می پوشاند دور شد . پس از هزار سال آن کوه مقدس را بالا رفته دوباره خدای را اينگونه گفتم : ای خدای من ای آرزوی من و انجام من ، ديروز توام و تو امروز منی ، من ريشه تو در زمين و تو گل من در آسمانی و ما در نگاه گرم خورشيد ، رشد خواهيم کرد . پس همان لحظه به سويم خم شد و به آرامی عباراتی شيرين و دلنشين در گوشم نجوا کرد و همانگونه که دريای ، جويباری ضيعف را بر خويش می کشد مرا در خود پذيرفت . و هنگامی که دره ها و دشت ها را فرود می آمدم ، خدا نيز آن جا بود . جبران خليل جبران |